تبليغاتX
شبنم عشق

راستش را بخواهی از همان روز اول ، یقین داشتم که دوستم داری.

از آنجایش یادم است که روز خواستگاری، با من دست دادی و این را به حساب بچگیت گذاشتم . روز بعدش حجاب نداشتی و گفتی که میخواهی صمیمیت از بین نرود! روز بعدترش روی دسته مبل ، کنارم نشستی . دروغ چرا؟ ما مذهبی بودیم. مادرم مدام نصیحت میکرد ، از چشم پاک می گفت و از دختران  آفتاب و مهتاب ندیده!!

 وقتی سر خانه و زندگیمان رفتیم ، بعضی شبها را در خانه ی ما میماندی. اما نفهمیدم چه شد که با تذکر خواهرت دیگر نماندی!!

بارها برایم نوشتی که دوستم داری. وقتی از صابر (برادرم) برایت گفتم ، گفتی به دردت نمی خورد. تا اینکه خواهرت از دنیا رفت و شبانه وسایلت را جمع کردی و گفتی : « بیا از عشق بسازیم ، بنای خانه مان را ! » و از من گفتن و از تو نشنیدن که از ویرانه ای نمیشود بنایی نو ساخت. ساده تر بگویم، فقط مرا میخواستی!!

ازدواج کردیم و بعد از شش ماه به این نتیجه رسیدیم که برای هم نبودیم . نه تو و نه من تحمل شروع دوباره نداشتیم و شروع نکرده پایان بردیم. بی هیچ کلامی...

پی نوشت : یکم هضمش مشکله. نه فقط برای تو که برای خود من !
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 14:5 توسط نادر |

I'm nobody! Who are you
Are you nobody, too
Then there's a pair of us — don't tell
They'd banish us, you know
How dreary to be somebody
How public, like a frog
To tell your name the livelong day
To an admiring bog

Emily Dickinson

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 15:38 توسط نادر |

برگشتم. همین امروز صبح. از کرامات ما، همین بس که میزبان دو نفر مهمان از مشهد بودیم و ۱۷ نفری، مهمان آن ۲نفر.
اگر یک بار دیگر ، فرصت ازدواج و دو شلوارگی داشته باشم ، بدون شک همسر مشهدی اختیار خواهم کرد!! لاشک و لاریب فیه !!
میزبان ما ، فقط و فقط فاطمه بانو بود. نه کمکی ، نه همکاری و نه همراهی!! مهمان نوازی در حد عالی. یه چیزی میگم، یه چیزی میشنوی!!
خلاصه چند روزی هم ، در علی آباد خوش گذراندیم!! و چند روزی هم در ناهارخوران!! سیزده را هم ، همینجا ، به در خواهیم کرد. احتمالا یا در منزل و یا با پدرزن گرامی در کوه!!
و اما امروز...
امروز را نویدخان با خانواده مهمان ما بودند. (آقا نوید گل ، که معرف حضورتون هست.)
اولا کمال تشکر از همسر گرامی دارم که با سوخته پلو، پذیرایی نکردند و از بیرون، غذا سفارش دادند!!!
ثانیا محتوای این پست، مربوط به پسرم آریاست...
سر میز نهار، همه حضور داشتند الا شخص ایشان!! مهمان گرام کنجکاو شدند که : آقا پسر تشریف نمیارن؟؟
من : والا چه عرض کنم...
نوید خان : چرا کسی صداش نمیزنه؟ مسئله ای پیش اومده؟
- نگران نباش! مسئله پیچیده تر از این حرفهاست!!!
- متوجه نمیشم!
- راستش رو بخوای، اسمش رو فراموش کردیم!!!!!!
- شوخیت گرفته؟!
- نه والا !! اسمش رو ، هیچ کدوممون یادمون نیست!!!!
- دست بردار برادر!! من الآن صداش میکنم ، آر....
- دست نگه دار! این طوری بیشتر عصبیش میکنی!!
- میشه کسی واضح تر توضیح بده؟؟؟
شراره : توضیحش یه کم مشکله!! مسئله اینه که آریا هیچوقت خودش نیست. یه روز جومونگه یه روز دیگه بروس لی یه روز مرد عنکبوتی و روز بعدش خفاش خون آشام یا ...
- چه جالب !! الآن متوجه شدم. خب چرا از خودش نمی پرسین؟؟
من : اوضاع بدتر میشه! مسئله جدی تر از این حرفهاست!!! جالب این که فقط یک بار اعلام میکنه و باید یادمون بمونه!!!
- شوخی میکنی!! مسئله رو زیادی جدی گرفتین. الآن باید گرسنه بمونه؟
من : چاره ای نیست!!
نوید : من باهاش حرف میزنم.
آقا نوید ما ، رفت طبقه بالا و با آریا برگشت.
من : خب ، چی شد؟
نوید رو به آریا : لطفا خودتون رو معرفی کنید!!!
آریا : من یه پیتر پن ام !!! یه پیتر پن وااااااااااقعیییییییییی!!!!

کاش به همین ختم میشد.
پیتر پن ، چی میپوشه؟؟؟


پی نوشت ۱ : هر راه حلی که به ذهنت برسه ، امتحان کردم! اما جواب نمیده!! با اینکه چهار سال بیشتر نداره ، بیش از ۱۲ نوع، لباس متفاوت خریدم. چه میشه کرد!
خوندن و نوشتن بلده و بیشتر از اون چه فکر کنی ، باهوشه و هرگز فریب نمیخوره . مسئله ی ساده ایه، اما نمی تونم حلش کنم . مسخره است نه؟
کاش نقش عوض کردنش، با لباس خریدن و صدا زدن ، تموم میشد. اما نقش واقعی اجرا میکنه و خوشبختانه دوران هولناک!! جومونگ و بروس لی به سر رسیده و فعلا در امانیم!!!!!

پی نوشت ۲ : به تازگی دریافتم که همسرم ، شدیدا کنترلم میکنه!! نمیدونم از دوست داشتن زیاده یا از بدبینی !! این موضوع یه کم عصبیم کرده. نمیدونم چه حرکت اشتباهی انجام دادم!! خیلی خسته ام ، خیلی...

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 0:24 توسط نادر |

از زمانی که می شناختمش و یادم مانده، تمام موهای سر و صورتش سفید بود. تمام سفید بدون دانه ای موی سیاه! که صورت سرخ آفتاب سوخته اش را پوشانده بود! چین و چروک دور چشمهایش، آنقدر زیاد بود و آنقدر ادامه داشت که زیر انبوه ریشهای سفیدش، گم میشد! وقتی می خندید تمام چین و چروکهای صورتش، عمیقتر میشد و آن موقع بود که میتوانستی ببینی، دو تا از دندانهایش افتاده و شاید همین دو جای خالی دندانها بود که باعث میشد، خنده اش با خنده های دیگر، توفیر داشته باشد! و چه خنده های شیرینی...

«میگویند، وقتی قرار است برای کسی منتظر باشی، باید همیشه منتظر باشی. یعنی انتظار، ساعت و زمان و وقت نمی شناسد. باید یک فعل پایدار دائمی و همیشگی باشی.»

چه بگویم برایتان از مش قاسم و بی بی زهرا؟ اسم زن مش قاسم، زهرا بود. و ما به او میگفتیم بی بی زهرا !  نه من، که دوتا پسرهایش هم به همین نام ، صدایش میزدند. و من، بی بی زهرا را از بوی حلوای شبهای جمعه اش میشناختم که می پیچید توی کل ده و تمام بچه های ده را با ظرفهای کوچکشان می کشید جلوی در مسجد و بی بی زهرا، چارقد سفیدش را که غنچه های آبی کوچک، رویش نشسته بود، سر میکرد و می آمد کنار در مسجد و تمام بشقابها را پر میکرد.
هرچند آخر پیری، دیگر بوی حلوایش نمی پیچید. و آن بچه های سر و رو نشسته ی ده، آنقدر بزرگ شده بودند که زورشان می آمد که بیایند جلوی در مسجد و حلوا بگیرند و شاید حوصله شان نمی آمد که فاتحه ای برای امواتشان، بخوانند...

« برای انجام هر عملی، باید تمرین کرد و صبر داشت. و اصرار! اصرار در انجام تمرین! صبر، ماندن و پوسیدگی نیست. صبر، سوختن است و چه بگویم از ماندن و سوختن و در خود فرو رفتن...»

نمی دانم پانزده سالم بود یا بیشتر. تازه داشت پشت لبهایم سبز میشد! و دستهایم ، کم کم داشت زمخت میشد. از بس که با بیل، روی زمین کلنجار میرفتم . شب جمعه، نوبت آب زمین ما بود و من و آقام تا موقع اذان که نوبت آب ما تمام میشد، روی زمین می ماندیم. چراغ نفتی به دست، میان زمین میگشتیم و مسیر آب را عوض میکردیم. تا طرفهای اذان، که نماز را خواندیم و من، سمت خانه راه افتادم که صبحانه بخورم و کمی بخوابم. اول دهات که رسیدم، مش قاسم را دیدم که همراه حسن و حسین اش، به طرف من می آیند. من رفاقتی داشتم با این دو برادر. تا مرا دیدند، گل از لبشان شکفت. سلامی کردم و احوالپرسی با مش قاسم و پسرهایش. پرسیدم «آغور به خیر مش قاسم، میری زیارت کربلا؟!!» با نگاه و لبخندی که به چین و چروکهای صورتش، عمق میداد، گفت: «به وقتش میرویم، ان شاءالله.» و راه افتادند. گفتم: «هیئتتان ناهار میدهد بیاییم؟» مش قاسم نشنید، ولی حسن برگشت و گفت: «آره، ظهر مهمان ما!» دست پخت     بی بی حرف نداشت و من آن روز، خانه ی مش قاسم، ناهار خوردم.

«تا به حال منتظر بوده ای برای آمدن دوستی؟ هرچه این دوست، عزیزتر باشد به انتظار نشستن هم سخت است. سخت که نه، تلخ است! هرقدر که بیشتر دوست بداری، بیشتر زجر میکشی و انتظار همیشه تلخ است مگر برای...»

داستان آن صبح جمعه را برای آقام تعریف کردم ولی او نمی دانست. از چند نفر دیگر هم پرسیدم، اما کسی خبر نداشت از علم سبز! و کسی نمیدانست که مش قاسم، صبح های جمعه، علم به دوش با پسرانش کجا میروند و نمیدانم چه حکمتی داشت که با وجود رفاقتی که با حسن و حسین داشتم، شرم داشتم بپرسم آن صبح جمعه کجا می رفته اند. و شاید دلیلش برمیگشت به آن چشمها و آن نگاهها که همان نگاههای مش قاسم بود با این توفیر که جوان بودند و بدون چین و چروک...

«عاشق را به میزان صبرش به معشوق، پاداش میدهند. صبر همان انتظار است. و انتظار، زمانی شیرین است که محبت دوست از زبان گذشته و جایی میان قلبت باشد و آن موقع، انتظار تلخ نیست. شیرین است و لطیف...»

داستان آن صبح جمعه و آن علم سبز ماند و ماند و ماند تا یک روز نزدیک محرم، با حسن، مسجد را سیاه می بستیم. هرچه گشتم، علم سبز نبود. پارچه ی سبز بود ولی علم نبود. پرسیدم «حسن یادت است، پنج شش سال پیش، صبح جمعه ای هیئت سه نفره راه انداخته بودید و من هم آنقدر خوابم می آمد که نپرسیدم مگر خل شده اید، علم به دست کله ی سحر کجا میروید؟!» و او گفت تمام قصه را و هر آنچه مقدر بود بشنوم. به قدر وسعم...

«گفتند صبر مقدمه انتظار است. و صبر چیزی نیست که هرکس را توان آن باشد. برای صبر، باید دلت را بزرگ کنی. اندازه دنیا نه ، بزرگتر. اندازه آسمان نه ، بزرگ کنی اندازه زمان. اگر نشد دلت را اندازه خودت، بزرگ کن. آن موقع است که میتوانی در وادی انتظار، کسی باشی. که نه، تو هنوز هیچ کسی...»

مش قاسم زمانی جوان بود و زمانی که با بی بی زهرا، ازدواج کرده بود آن موقع، نه او مش قاسم بود و نه دختر       خاله اش، بی بی زهرا ! بچه شان نمی شد. و تمام ده منتظر بودند که ببینند این دو که به پاکی و درستی، شهره بودند، کِی بچه دار میشوند. قاسم نذر کرد که به پابوس امام رضا(ع) برود، رفت و برگشت. اما نشد! آنجا خواب دیده بود که آقا، راه دهات را نشان میدهد. حیران بود و سرگشته. تمام ده، راحتش نمی گذاشتند، از بس که حرف می ساختند برای او و عروسش. و او چقدر زخم زبان شنید از آشنا و غریبه...
صبح روز نیمه شعبان، قبل اذان، دست زهرا را گرفت و رفت بالای بلندترین تپه نزدیک دهات. وضو گرفت و وقت اذان، بالای تپه فقط خدا بود و قاسم و زهرا . اذان گفت و نماز خواندند. و قاسم، آن دم صبح در آن سرما، به ناله افتاد و هق هق، صدا زد مولایش را ...

«برای صبر، باید امید داشت. امید... و من چه میدانم جنس امید چیست. چیزی است از جنس معجزه. و غیر قابل تعریف. فقط باید لمسش کرد. باید وقتی جایی میان سیاهی، آرام آرام روشن شد، بود و امید را دید. و من چه ناپاکم برای گفتن از امید...»

صدا زد مولایش را . و آفتاب انگار افتاده باشد میان چشمانش. از شدت هق هق، بی هوش شد و دید که آفتاب طلوع میکند و با چه سرعتی و چقدر زود بالا می آید. روشن و روشن تر میشود. اما گرم نیست. و چشمانش را که باز کرد، آفتاب را بالای سرش دید و آسمان آبی را که روشن شده بود برای آن آفتاب. و در افق دید که خورشید شرم داشت برای طلوع و همان جا ایستاده بود به احترام آفتاب.
قاسم از خواب پرید. انگار چیزی از درونش رفته باشد. همه اندوه و تمام غصه ها و زخم زبانها و نگاههایی که انگار روحش را خراشیده بودند. قاسم بعد از آن روز صبح، قرارش بود که صبح های جمعه برود و بالای همان تپه بنشیند و منتظر بماند که آن سوار تنها، از افق پیدا شود. برای همیشه و علم به دست منتظر آقا بنشیند تا روزی که بیاید. و بعد از اینکه حسن و حسین آمدند، صبح های جمعه، پدر تنها نبود...

«برای ورود به ساحت عشق، باید پاک بود و هرکس را، بار ورود نیست به این سرزمین! سرزمین پاکانِ منتظر . که پاکی، شرط اول است برای حضور و پاکی بسی دشوار است و مطاعی است که هرکس، دریغ میدارد آن را بر حال خود...»

انگار نام حسن و حسین، تذکر آقا بود. همان شب نیمه شعبان، خبر شهادتشان را خود آقا داد. صبح جمعه بود که مش قاسم بالای تپه، بعد از آنکه نماز را تمام کرد، به سجده رفت و دیگر بلند نشد.
نمازش را حسن خواند و بالای تپه، کنار دست پسرش حسین، خاکش کردند. بی بی زهرا دیگر، توان بالا آمدن از تپه را نداشت. از همان روزی که مش قاسم رفت، انگار هر روز، اندازه هزار سال، پیر میشد.
بی بی زهرا، تا چهلم مش قاسم، تحمل نکرد. یک ماه بعد از مش قاسم رفت. همان جایی که حسین و قاسمش بودند.
شب جمعه، بعد از چهلم بی بی زهرا، دم دمای اذان صبح، حسن را دیدم. چشمانش انگار به خون نشسته بودند. به خس خس نفسهایش، عادت داشتم. گفت دارد میرود. تعریف کرد در خواب دیده است که با علم سبز، روی تپه ایستاده و از دور، سوار تنهایی را دیده که به همراه یک اسب بی سوار، می آمده. میگفت سوار را ندیدم و فقط دیدم که عَلم را به یکی سپردم و از شماها دور شدم. و بعد، از بالا همه تان را دیدم.
خواب حسن تعبیر شد. شب تاسوعا، آن قدر گریه کرد که نفسهایش به شماره افتاد. در حیاط حسینیه، کنار همان علم سبز، جان سپرد. و قبل از نفس آخر، از من خواست که علم را به یکی از بچه های حسینیه، بسپارم. 

«برای رفتن، باید اهلیت آل آفتاب را پیدا کرد. و این کار، جز با صبر و امید و انتظار برآورده نخواهد شد که اگر تو را شرم باشد از آفتاب، او خواهد تابید و تمام روزهایت، پر از آبی پاک خاهد شد.»

والسلام علی من التبع الهدی... 


پی نوشت ۱ : یه روز جمعه ی دیگه و یه سال دیگه رو، پیش رو داریم و چه آرزویی بهتر از دعای فرج. از اون دست آدمهایی هستم که همه چیز رو در جای خود و به وقت خودش دوست دارم. دوست دارم شادیهامون رو جشن بگیریم و با غم - به وقت شادی- موافق نیستم. پس سال جدید رو پیشاپیش به همه ی خوانندگان و دوستان عزیز تبریک عرض میکنم. خوانندگانی که با همه ی خستگی های آخر سال، فقط و فقط به عشق آنها مینویسم. و تمام آن خستگی ها با خواندن کامنتهایی با این مضمون، فرو میریزد: «امروز با وبلاگتون آشنا شدم. با خوندن یکی از پستهاتون مصمم شدم که همه اش رو بخونم. همه ی پستها و کامنتها رو خوندم. ستایشتون میکنم.» خوانندگانی که ندیده و نشناخته ، تنها با خواندن چند پاراگراف از دست نوشته هایم چه خوب مرا شناخته اند. حتی بهتر از خودم...

پی نوشت ۲ : پنجشنبه ی آخر سال نزدیکه ، فراموش نکنید کسانی رو که دستشون از دنیا کوتاهه. برای شادی روحشون ، بعد از اینکه این صفحه رو بستید، فقط یک صلوات در حقشون بفرستید که باور کنند با وجود نبودنشون، هیچ وقت خاطرشون از ذهنمون پاک نمیشه...

پی نوشت ۳ : عید رو نخواهم بود. قبلا هم گفتم که مقدمات سفر فراهم شده. برخلاف قولی که دادم، قادر به پاسخ گویی به کامنتها نیستم. فقط تاییدیشون میکنم و با موبایل تیک تایید میزنم. این طوری متوجه میشین که خوندمشون.

پی نوشت ۴: کاش مرز دنیای حقیقی و مجازی نبود و بر دست دوستان قدیمی و جدید، به خاطر کامنتهای محبت آمیزشون، بوسه میزدم و تشکر میکردم.

پی نوشت ۵ : به اکثر پستهای اخیر آهنگ اضافه کردم. این هم عیدی من به شما...

شاد و سلامت باشید...
نادر

بعد نوشت : تقدیم به دوستانی که عیدی خواستند ؛
موسیقی اصیل آذری (این آهنگ رو ، مدام برای دخترم میخونم و چه حظی میکنه!!)
لینک دانلود با فرمت 3gp

اینم برای دوستان فارسی زبان :
لیلا ، هنگامه ، هلن و سپیده به یاد مهستی
لینک دانلود

تا سلامی دیگر ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 16:52 توسط نادر |

یکشنبه ۲۳ اسفند ، تولد همسرم بود. روز شنبه غافلگیرم کرد!! و پرسید « برنامه ات واسه تولدم ، چیه؟» بعد خودش جواب داد : « حتما تصمیم داری ، یه کار خارق العاده انجام بدی! اما اجازه بده، خودم تولدم رو برنامه ریزی کنم!!»
هاج و واج نگاش میکردم. این مدلیش رو ندیده بودم. گفتم بفرمایید.
فرمودند : «اگه میخوای از جشن تولدم لذت ببرم ، شام رو فردا ، توی رستوران باکلاس بخوریم. فقط من و تو ... (تا اینجا رو، تونستم درک کنم اما جمله های بعدی رو نه !) من و تو و پنج نفر از دوستام !! این طوری بیشتر خوش میگذره!! و اجازه بده کادوی تولدم رو خودم انتخاب کنم!»
رسما فکم اومد پایین! اما قبول کردم و «چشم» گفتم.
کلی سفارش و توصیه هم داشت. از این قرار : ۱- وانمود کن خیلی دوستم داری! ۲- مراقب رفتارت باش، مثل یه جنتلمن غذا بخور و مثل یه جنتلمن حرف بزن! ۳- راحت باش و قیافه جدی نگیر! ۴- به سلیقه خودت شیک و پیک کن!! ۵- شراره خانم رو ولش کن و شراره جون رو بچسب!!!! ۶- شوخی یادت نره!! ۷- برای آبروداری ، کادوی گرون میخرم و خودم ، پولش رو میپردازم!! و ...
خلاصه ، صبح روز بعد ، بیشتر کارها رو خودش انجام داد . من جمله ، خرید هدیه و کیک و رزرو میز و صندلی و دعوت دوستاش و ...
ناهار رو با بچه ها ، تو خونه خوردیم و بعد از چند ساعت آرایش و پیرایش و یادآوری توصیه ها و نکته های مهم !! راه افتادیم. تو راه مدام حرف میزد و حرف میزد و من در حیرت از اینکه چرا خسته نمیشه؟؟!
راس ساعت هفت ، سر قرار حاضر شدیم. یه رستوران باکلاس که روی میزش ، بساط شمع و گل و پروانه برپا بود و موزیک ملایم و سرویس غذاخوری مارک دار و...
دو نفر از دوستاش ، قبل از ما ، سر قرار حاضر شده بودند. شراره ، معرفیشون کرد و اگه اشتباه نکنم ، اسم یکی پونه بود و یکی دیگه ، ساناز جون!! آرایش از صورت هر دوشون میچکید!! چیزی که برام جالب بود، پُر رویی شون بود. از اون نوعی که چایی نخورده ، پسر خاله میشن!!
پونه جون به شراره جون : « شوهرت رو ندزدند ، از بس خوشگله!!!!»
من :
شراره : « نه عزیزم ، مواظبشم!!»
ساناز جون : « خدا شانس بده. نه ریخت و قیافه درست و حسابی به ما داده نه به شوهرمون !!!»
نا گفته نماند که هیچ کدوم ازدواج نکرده بودند!!!
پنج شش دقیقه بعد، سر و کله ی دخترای دیگه هم پیدا شد. سه نفری با هم اومدند. اسم یکیشون لعیا بود با اینکه آرایش آنچنانی نداشت ولی خوشگلتر و متین تر از بقیه. یه شال سفید سرش کرده بود و موهای طلاییش تماما پیدا!! دوست دوران دبیرستان شراره بود و شراره میگفت دندان پزشکی خونده. با پسرش «آمین» اومده بود که حدودا دو سه سالش میشد.
اسم دوتای دیگه ، اگه یادم مونده باشه ، نگار و شیوا بود. اون طور که متوجه شدم ، نگار و پونه همکارای شراره تو آزمایشگاه بودند و ساناز و شیوا داروسازی خونده بودند.
اوایل ، زیاد احساس راحتی نمیکردم. حرفهام رو کلی سبک و سنگین میکردم که مبادا حسابم ، تو خونه رسیدگی بشه!!   ( مدیونی اگه فکر کنی، زی ذی ام *) احساس غریبی میکردم. انگار به مملکتی سفر کردم که زبونشون رو نمیفهمم!! اما بعدتر به قول همون دخترای ... خاکی شدم! طوری قهقهه میزدند که حلقشون رو میدیدم!!
لعیا رو به من : «چطور با هم ازدواج کردین؟»
(نمیدونستم چی باید بگم.)
ساناز: « منظورش اینه که ، شراره جون تور رو کجا پهن کرد؟»  
شراره : «خودم خواستگاری کردم . آقا ناز میکرد!!!!»
و همه زدند زیر خنده ...
نوبت کیک و کادو رسید. خبر نداشتم چی خریدم!!! پس طبعا کسی که سورپرایز میشد ، من بودم !!
یه گردنبند جواهر. چشم همه شون برق میزد! طوری با حسرت به من و شراره نگاه میکردند که انگار قحطی شوهره!!
اون روز کلی اعتماد به نفسم بالا رفت. از بس که جلو روی خودم ، تعریفم میکردند اینکه ، یه جنتلمن فوق العاده ام!! تام کروز باید لُنگ بندازه!! و عجیبتر اینکه :« شراره جون ، شوهرت خیلی سکصیه!!!!!!!!!»  یکی میپرسید : «داداش مجرد ندارین؟» یکی میگفت : « به پسردایی و پسرعمو هم راضی ایم !!» و من ، فقط با لبخند جواب میدادم.
راستش تو اون چند ساعت ، مدام به این فکر میکردم که اگه شبنم به جای شراره بود ، چه واکنشی داشت؟ مطمئنا وقتی میدید دخترای غریبه ، ازم تعریف میکنن ، از سر میز بلند میشد و با دلخوری میرفت. اما شراره فرق داشت. چون وقتی رسیدیم خونه ، کلی تشکر کرد که رفتارم عالی بوده و سربلندش کردم !!


پی نوشت ۱ : هرگونه پیشنهاد بازیگری از هالیوود و بالیوود و ... پذیرفته میشود!!
پی نوشت ۲ : الآن رگ غیرتم باد کرده و مِن بعد ، شراره خانم اجازه نداره بی حضور من ، در مهمونیهای ۶ نفر به ۱ نفر، شرکت کنه !!
پی نوشت ۳ : دیروز برخلاف درخواست شراره ، نقش بازی نکردم . خود خودم بودم. پس نتیجه اینکه خود واقعیم ، دوست داشتنیه !!
پی نوشت ۴ : شدیدا حس میکنم به عارضه ی نارسیسیسم (خود شیفتگی) دچار شدم . خیلی بی جنبه ام نه؟؟

* زی ذی : مخفف زن ذلیل .

بعدا نوشت :

[ نظر خصوصی ] : راستش با خوندن پستت یه کم قاطی کردم... . نمیدونم واقعا خودت نوشتیش یا نه... .

تقریبا به هدفم نزدیک شدم. جوابش همون تیتر بالاست. متفاوت تر!! بانوان گرامی باید بهتر درک کنند ، چون در سایه ی حضورشون ، خودمم قاطی کردم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 18:24 توسط نادر |